وقتی مسئله کسب‌وکار، پشت درِ شرکت شروع نشده است

وقتی مسئله کسب‌وکار، پشت درِ شرکت شروع نشده است
توضیحات

مراجع روبه‌رویم نشسته بود

در ابتدا، تقریباً هیچ حرفی از زندگی شخصی‌اش نمی‌زد. مثل بسیاری از مدیرانی که برای مشاوره می‌آیند، از کسب‌وکار شروع کرد؛ از فروش، عقب‌افتادن کارها، نیروها، فشار کاری و تصمیم‌هایی که مدام روی هم جمع می‌شدند.

گفتم: دقیقاً فکر می‌کنید مشکل کسب‌وکارتان چیست؟

شروع کرد به توضیح دادن.

چند دقیقه گوش کردم.

بعد پرسیدم: ـ این کارهایی که می‌گویید عقب افتاده، چند وقت است عقب می‌افتند؟

گفت: مدتی است.

پرسیدم: «مدتی» یعنی چند هفته؟ چند ماه؟

گفت: تقریباً چند ماه.

گفتم: قبل از این چند ماه هم چنین مشکلی داشتید؟

کمی فکر کرد.

گفت: نه، این‌قدر شدید نبود.

اینجا برای من یک سؤال مهم شکل گرفت:

چه چیزی در این چند ماه تغییر کرده است؟

اما هنوز سؤال را مستقیم نپرسیدم.

گفتم: در کسب‌وکار چه چیزی تغییر کرده؟

شروع کرد به توضیح دادن.

پرسیدم: در تیم؟

گفت: نه خیلی.

ـ سرمایه؟

ـ نه.

ـ بازار؟

ـ کمی.

ـ محل کار؟

ـ نه.

ـ مسئولیت شما؟

ـ نه.

گفتم: پس اگر ساختار کسب‌وکار تقریباً همان است، اما رفتار مدیریتی شما تغییر کرده، شاید لازم باشد به جای کسب‌وکار، کمی خود شما را بررسی کنیم.

لبخند زد.

گفت: من مشکلی ندارم. فقط خیلی درگیرم.

گفتم: درگیر بودن با بی‌نظمی فرق دارد.

سکوت کرد.

گفتم: اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم. نه برای اینکه جواب درست بدهید؛ برای اینکه خودتان الگوی رفتارتان را ببینید.

شروع سؤال‌ها

پرسیدم: صبح که بیدار می‌شوید، اولین چیزی که ذهنتان را درگیر می‌کند چیست؟

گفت: کار.

پرسیدم: مطمئنید؟

کمی مکث کرد.

گفت: خب… بعضی چیزهای دیگر هم هست.

گفتم: چه چیزهایی؟

گفت: مسائل شخصی.

پرسیدم: این مسائل شخصی چقدر از ذهن شما را در طول روز می‌گیرد؟

گفت: نمی‌دانم.

گفتم:

ـ مثلاً وسط جلسه کاری، چند بار ذهن شما می‌رود سمت همان مسئله؟

گفت: زیاد.

پرسیدم: وقتی پیام می‌آید، تمرکزتان به هم می‌ریزد؟

گفت: بعضی وقت‌ها.

ـ وقتی جواب پیام را نمی‌دهید، ذهنتان درگیر می‌شود؟

گفت: بله.

گفتم: پس مسئله فقط زمانی که با آن فرد صحبت می‌کنید نیست. بخشی از زمان‌هایی که ظاهراً سر کار هستید هم ذهن شما درگیر آن موضوع است.

اینجا برای اولین بار کمی جدی شد.

گفت: شاید.

گفتم: «شاید» را فعلاً نگه داریم. من نمی‌خواهم به شما چیزی را اثبات کنم. می‌خواهم با هم ببینیم واقعاً چه اتفاقی می‌افتد.

ورود به لایه شخصی

پرسیدم: رابطه زناشویی‌تان چطور است؟

گفت: خوب نیست.

پرسیدم: از چه زمانی؟

گفت: مدت‌هاست.

ـ درباره‌اش صحبت کرده‌اید؟

ـ بله.

ـ به نتیجه رسیده‌اید؟

ـ نه.

گفتم: یعنی یک مسئله حل‌نشده در خانه دارید.

گفت:

ـ بله.

پرسیدم:

ـ و همزمان وارد یک رابطه دیگر شده‌اید؟

ساکت شد.

گفت:

ـ بله.

گفتم:

ـ پس امروز شما فقط با یک مسئله مواجه نیستید. همزمان با چند تصمیم حل‌نشده زندگی می‌کنید.

نگاهش کرد به من.

گفتم: من اینجا نمی‌خواهم درباره درست یا غلط بودن رابطه شما قضاوت کنم. این وظیفه من نیست. مسئله من به‌عنوان مشاور کسب‌وکار چیز دیگری است.

ـ چه چیزی؟

گفتم:

ـ می‌خواهم بدانم شما با مسائل حل‌نشده چه می‌کنید.

سؤال اصلی

گفتم:

ـ وقتی در زندگی شخصی‌تان به یک مسئله دشوار می‌رسید، تصمیم می‌گیرید یا آن را نگه می‌دارید؟

گفت: گاهی نگه می‌دارم.

پرسیدم: در کسب‌وکار چطور؟

سکوت کرد.

گفتم: تصمیم‌هایی دارید که چند هفته است عقب انداخته‌اید؟

گفت:

ـ بله.

ـ چرا؟

ـ شرایطش فراهم نشده.

پرسیدم: یا تصمیم گرفتن سخت بوده؟

مکث کرد.

گفت: شاید تصمیم گرفتن سخت بوده.

گفتم: دقیقاً.

از اینجا دیگر برای من مهم نبود که درباره رابطه دوم چه اتفاقی افتاده است.

الگوی تصمیم‌گیری برای من مهم‌تر بود.

الگو را روی میز گذاشتم

گفتم:

ـ اجازه بدهید چیزی را با هم بررسی کنیم.

در زندگی شخصی، یک مسئله دارید که مدت‌هاست حل نشده.

در همان زمان وارد یک رابطه جدید شده‌اید.

در رابطه جدید هم باید تصمیم بگیرید.

در خانه هم باید تصمیم بگیرید.

در کسب‌وکار هم چند تصمیم را عقب انداخته‌اید.

کارهای روزانه هم دیر انجام می‌شوند.

حالا سؤال من این است:

آیا ممکن است مسئله اصلی شما «رابطه» نباشد؛ بلکه شیوه مواجهه شما با تصمیم‌های سخت باشد؟

مراجع گفت: یعنی می‌گویید من از تصمیم فرار می‌کنم؟

گفتم: من هنوز نمی‌گویم. دارم فرضیه می‌سازم. شما باید با شواهد خودتان آن را تأیید یا رد کنید.

پرسید: چطور؟

گفتم: سه تصمیم مهمی که در سه ماه گذشته باید می‌گرفتید ولی نگرفتید را بنویسید.

نوشت.

نگاه کردم.

گفتم:

ـ حالا جلوی هرکدام بنویسید چرا عقب افتاد.

نوشت.

یکی از آنها به نیروی انسانی مربوط بود.

یکی به یک سرمایه‌گذاری.

یکی به یک تصمیم مالی.

گفتم:

ـ جالب است. هر سه تصمیم، یک ویژگی مشترک دارند.

گفت:

ـ چه ویژگی؟

گفتم: در هر سه مورد، تصمیم شما برای یک نفر یا یک گروه هزینه ایجاد می‌کند.

سکوت کرد.

گفتم: آیا ممکن است بخشی از تأخیر شما ناشی از ناتوانی در تحمل ناراحتی ناشی از تصمیم باشد؟

از تصمیم به اهمال‌کاری

بعد پرسیدم: کارهایی که عقب می‌اندازید، معمولاً کارهای ساده‌اند یا کارهایی که پیامد دارند؟

گفت: بیشتر کارهای مهم.

گفتم:

ـ کار ساده را چرا عقب می‌اندازید؟

گفت: حوصله ندارم.

پرسیدم:

ـ و کار مهم؟

گفت:

ـ ذهنم درگیر می‌شود.

گفتم:

ـ این دو با هم فرق دارند.

کار ساده را شاید از روی بی‌نظمی عقب بیندازید.

اما کار مهم را ممکن است به دلیل اجتناب از تصمیم، ترس از پیامد، ابهام یا تعارض ذهنی عقب بیندازید.

اینجا بود که موضوع برای خودش هم روشن‌تر شد.

سؤال بعدی: خانه

گفتم:

ـ حالا برویم سراغ خانه.

وقتی همسرتان از شما کاری می‌خواهد، معمولاً چه می‌کنید؟

گفت:

ـ می‌گویم بعداً.

پرسیدم:

ـ و بعداً انجام می‌دهید؟

خندید.

گفت:

ـ بعضی وقت‌ها نه.

گفتم:

ـ وقتی کاری را انجام نمی‌دهید، چه اتفاقی می‌افتد؟

گفت:

ـ بحث می‌شود.

پرسیدم:

ـ یعنی انجام ندادن کار، مسئله را حل می‌کند یا فقط زمانش را عقب می‌اندازد؟

گفت:

ـ عقب می‌اندازد.

گفتم:

ـ در کسب‌وکار هم همین اتفاق می‌افتد؟

چند ثانیه سکوت کرد.

گفت:

ـ بله.

گفتم:

ـ پس یک الگوی رفتاری داریم که در دو محیط خودش را نشان داده است.

مسئله را حذف نمی‌کنید؛ آن را به آینده منتقل می‌کنید.

جمله‌ای که به او گفتم

گفتم:

«شما شاید آدم کم‌توانی نباشید؛ ممکن است آدمی باشید که در مواجهه با تعارض، به جای تصمیم‌گیری، زمان می‌خرد.

گفت:

ـ این خیلی به من نزدیک است.

گفتم:

ـ و زمان خریدن اگر کوتاه باشد، گاهی مدیریت است؛ اما اگر دائمی شود، تبدیل به اهمال‌کاری می‌شود.

برگشت به کسب‌وکار

گفتم:

ـ حالا بیایید کسب‌وکار را دوباره ببینیم.

چند کار عقب افتاده دارید؟

گفت:

ـ حدود ۲۰ مورد.

گفتم:

ـ همه را بنویسید.

نوشت.

گفتم:

ـ حالا چهار دسته کنید:

۱. کاری که نمی‌دانید چطور انجام دهید.

۲. کاری که منابعش را ندارید.

۳. کاری که باید تصمیم بگیرید.

۴. کاری که فقط نظم و پیگیری می‌خواهد.

بعد از چند دقیقه گفت:

ـ بیشترشان دسته سوم و چهارم هستند.

گفتم:

ـ پس مشکل اصلی کمبود دانش نیست.

گفت:

ـ ظاهراً نه.

گفتم:

ـ کمبود منابع هم نیست؟

ـ نه.

گفتم:

ـ پس بخشی از مسئله شما تصمیم‌گیری و انضباط اجرایی است.

اما هنوز تمام نشده بود

گفتم:

ـ حالا یک سؤال سخت‌تر.

اگر هیچ‌کس شما را مجبور نکند، چند کار را خودتان به‌موقع انجام می‌دهید؟

گفت:

ـ کم.

پرسیدم:

ـ یعنی برای حرکت کردن نیاز به فشار بیرونی دارید؟

گفت:

ـ شاید.

گفتم:

ـ این را در خانه هم دارید؟

گفت:

ـ بله.

ـ یعنی تا مسئله جدی نشود، اقدام نمی‌کنید؟

گفت:

ـ احتمالاً.

گفتم:

ـ این الگو برای یک مدیر خطرناک است.

چون سازمان نباید برای حرکت کردن دائماً منتظر بحران باشد.

«هر طور خانه‌ای، کار هم هستی

اینجا به او گفتم:

«من نمی‌گویم هر مشکلی در خانه داشته باشید، حتماً کسب‌وکارتان خراب می‌شود. چنین رابطه ساده‌ای علمی نیست. اما می‌گویم الگوهای رفتاری انسان ممکن است در چند محیط تکرار شوند.

اگر در خانه:

• کارها را عقب می‌اندازید،

• تصمیم‌های سخت را به تعویق می‌اندازید،

• از گفت‌وگوی دشوار فرار می‌کنید،

• مرزها را مشخص نمی‌کنید،

• مسئله را به فردا منتقل می‌کنید،

باید بررسی کنیم آیا همین الگو در شرکت هم وجود دارد یا خیر.

«هر طور خانه‌ای، لزوماً کار هم نیستی؛ اما هر الگویی که در زندگی‌ات تکرار می‌کنی، ارزش دارد در کسب‌وکارت هم بررسی شود.

این جمله را عمداً این‌گونه اصلاح کردم تا تبدیل به یک حکم قطعی نشود.

مرحله بعد؛ فرآیند

گفتم:

ـ حالا از فردا دیگر نمی‌خواهم درباره رابطه‌تان با من صحبت کنید؛ مگر خودتان بخواهید.

موضوع من کسب‌وکار شماست.

اما یک شرط داریم.

گفت:

ـ چه شرطی؟

گفتم:

ـ هر کاری که می‌گویید انجام می‌دهم، باید تبدیل به یک فرآیند مشخص شود.

برای هر کار بنویسید:

چه کاری؟

چرا؟

مسئول کیست؟

تا چه تاریخی؟

خروجی دقیق چیست؟

اگر انجام نشد، چرا؟

گفتم:

ـ من نمی‌خواهم شما را با حرف زیاد اصلاح کنم. می‌خواهم رفتار شما را در عمل ببینیم.

یک هفته بعد

وقتی دوباره گزارش کارها را بررسی کردیم، بعضی چیزها روشن‌تر شده بود.

کارهایی که قبلاً مبهم بودند، حالا مسئول داشتند.

کارهایی که «بعداً» بودند، تاریخ داشتند.

تصمیم‌هایی که هفته‌ها عقب افتاده بودند، یا گرفته شده بودند یا دلیل مشخصی برای نگرفتنشان نوشته شده بود.

اینجا تازه فهمیدم مسئله فقط رابطه شخصی نبود.

مسئله عمیق‌تر بود: شیوه مدیریت خودش.

رابطه شخصی فقط یکی از جاهایی بود که این الگو خودش را نشان داده بود.

درس این کیس برای مشاور

مشاور حرفه‌ای نباید با شنیدن یک مسئله شخصی سریع نتیجه بگیرد:

«پس مشکل کسب‌وکار همین است.

این کار، تشخیص عجولانه است.

باید سؤال کرد:

این رفتار از چه زمانی شروع شده؟

چه چیزی در زندگی فرد تغییر کرده؟

این الگو در کجاهای دیگر زندگی او دیده می‌شود؟

آیا شواهدی در عملکرد کسب‌وکار برای آن وجود دارد؟

آیا مشکل کمبود توانایی است یا اجتناب از تصمیم؟

آیا مسئله کمبود منابع است یا ضعف پیگیری؟

آیا فرد نمی‌داند چه کاری باید انجام دهد، یا می‌داند اما انجام نمی‌دهد؟

آیا تصمیم نگرفتن، خودش یک تصمیم شده است؟

و شاید مهم‌تر از همه:

اگر همین رفتار را در یک کارمند می‌دیدید، درباره او چه می‌گفتید؟ حالا همان رفتار را در خودتان ببینید.

جمع‌بندی

در این جلسه، من قرار نبود زندگی شخصی مراجع را مدیریت کنم.

قرار نبود درباره رابطه او حکم صادر کنم.

قرار نبود به او بگویم با چه کسی بماند یا از چه کسی جدا شود.

وظیفه من این بود که پشت مسئله کسب‌وکار را ببینم.

گاهی مدیر می‌گوید:

«فروش ندارم.

اما مسئله‌اش تصمیم‌گیری است.

گاهی می‌گوید:

«نیروها خوب نیستند.

اما مسئله‌اش واگذاری و پیگیری است.

گاهی می‌گوید:

«خیلی سرم شلوغ است.

اما مسئله‌اش اولویت‌بندی است.

و گاهی می‌گوید:

«کسب‌وکارم به مشکل خورده.

اما وقتی دقیق‌تر نگاه می‌کنید، می‌بینید مدیری که باید کسب‌وکار را مدیریت کند، خودش در چند تصمیم مهم زندگی‌اش در وضعیت تعلیق قرار گرفته است.

در مشاوره، من دنبال مقصر نمی‌گردم.

دنبال الگو می‌گردم.

چون وقتی الگو دیده شد، تازه می‌توان درباره تغییر آن صحبت کرد.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *