تعادل؛ وقتی پول و قدرت زیاد است، اما آرامش نیست
یکی از کیسهایی که برای من بسیار قابل تأمل بود، مراجعه یک آقای حدود ۷۰ ساله بود.
سالهای زیادی از زندگیاش را صرف کار، کارخانه، پول و قدرت کرده بود. از نظر اقتصادی موفق بود و توانسته بود سرمایه قابل توجهی ایجاد کند. در جایگاه اجتماعی خودش هم فرد قدرتمندی بود.
اما وقتی برای مشاوره آمد، متوجه شدم مسئله اصلی او دیگر فقط کسبوکار نیست.
پول داشت، کارخانه داشت، تجربه داشت و قدرت داشت؛ اما آرامش نداشت.
استرس زیادی داشت و مرتب میگفت:
هر لحظه ممکن است بمیرم.
در ادامه گفتوگو متوجه شدم رابطه خوبی هم با فرزندانش ندارد و احساس میکند بچههایش آنطور که انتظار داشته، او را قبول ندارند.
از طرف دیگر، ارتباط عمیق و آرامی با خالق خودش هم نداشت.
وقتی موفقیت اقتصادی به تنهایی کافی نیست
اینجا برای من یک سؤال جدی ایجاد شد:
چطور ممکن است یک انسان ۷۰ ساله در بخش اقتصادی زندگی تا این اندازه موفق باشد، اما در درون خودش هنوز احساس آرامش و رضایت نکند؟
من در این جلسه نمیخواستم به او بگویم چه کار کند.
اول میخواستم خودش به بعضی پاسخها برسد.
از او پرسیدم:
اگر امروز به تمام زندگیتان نگاه کنید، از چه چیزی بیشتر از همه راضی هستید؟
گفت: پول، کارخانهها، قدرت و چیزهایی که ساختهام.
پرسیدم:
اگر پول و کارخانهها را از زندگی شما حذف کنیم، چه چیزی برایتان باقی میماند که از آن احساس رضایت کنید؟
مدتی سکوت کرد.
بعد پرسیدم:
اگر بدانید فقط چند سال دیگر فرصت دارید، آیا باز هم همین مقدار از وقتتان را صرف کار و پول میکنید؟
پرسیدم:
در تمام این سالها برای به دست آوردن پول چه چیزهایی به دست آوردید و چه چیزهایی را از دست دادید؟
پرسیدم:
فکر میکنید فرزندانتان از شما چه چیزی میخواستند که شاید کمتر دریافت کردند؟
پرسیدم:
اگر پسرتان امروز روبهروی شما بنشیند و بدون ترس تمام حرفهایش را بزند، فکر میکنید چه خواهد گفت؟
پرسیدم:
اگر فردا نباشید، دوست دارید آخرین تصویری که فرزندانتان از شما دارند چه باشد؟
و یک سؤال دیگر که برای خودم خیلی مهم بود:
شما از مرگ میترسید یا از اینکه احساس میکنید هنوز کارهایی را که باید انجام میدادید، انجام ندادهاید؟
مسئله فقط ترس از مرگ نبود
کمکم متوجه شدیم بخش مهمی از اضطراب او فقط ترس از مرگ نیست.
بخشی از آن، احساس ناتمام بودن بود.
او سالها برای ساختن دارایی تلاش کرده بود، اما کمتر برای ساختن آرامش، رابطه و معنای زندگی وقت گذاشته بود.
در ادامه درباره رابطهاش با خالق هم صحبت کردیم.
از او پرسیدم:
در تمام این سالهایی که برای ساختن دنیا تلاش کردید، چقدر برای ساختن درون خودتان وقت گذاشتید؟
پرسیدم:
وقتی تنها هستید و هیچکس کنار شما نیست، چه چیزی به شما آرامش میدهد؟
و:
اگر امروز بخواهید با خالق خودتان خلوت کنید، چه حرفی دارید که هنوز نگفتهاید؟
هدف من این نبود که برای او نسخه مذهبی یا اخلاقی بپیچم.
میخواستم خودش متوجه شود که شاید در زندگی، یک بخش را بیش از اندازه رشد داده و بخشهای دیگری را فراموش کرده است.
به او گفتم:
شما در ساختن ثروت موفق بودهاید؛ حالا شاید لازم باشد بخشی از توانتان را برای ساختن آرامش و رابطه به کار بگیرید.
راهکارهایی متناسب با شخصیت خودش
اما نمیخواستم راهکارها به شکل توصیههای کلی باشد.
میدانستم اگر بگویم «از پولتان برای کار خیر استفاده کنید»، ممکن است برای او جذاب نباشد.
بنابراین راهکارها را متناسب با شخصیت خودش طراحی کردم.
به او پیشنهاد کردم:
از امروز فقط ۵ درصد از پول یا سودی که ایجاد میکنید را برای ساختن یک اثر ماندگار اختصاص دهید.
مثلاً یک زمین بازی برای کودکان، یک فضای ورزشی، یک مرکز آموزشی یا کاری که خودش انتخاب کند.
قرار نیست ثروتتان را از دست بدهید؛ قرار است بخشی از ثروتی که ساختهاید، تبدیل به اثر شود.
پیشنهاد دیگرم درباره کارگران و کارکنان کارخانه بود.
گفتم اگر انسانهایی سالها در کنار شما کار کردهاند و در ساختن این مجموعه سهم داشتهاند، بخشی از منافع آینده یا در صورت امکان، سازوکار مشارکت و سهام کارکنان کلیدی را برایشان طراحی کنید.
نه از سر ترحم؛
بلکه برای اینکه بخشی از ثروتی که ساختهاید، در زندگی کسانی که در ساختنش نقش داشتهاند نیز اثر بگذارد.
وقتی رابطه با فرزند از پول جدا میشود
برای رابطه با فرزندان هم به او نگفتم بروید و با آنها آشتی کنید.
بهخصوص درباره پسری که ارتباط خوبی با او نداشت، پیشنهاد کردم اول رابطه را از پول جدا کند.
گفتم:
فعلاً درباره ارث، کارخانه، سهم و پول صحبت نکنید.
یک دیدار دو نفره با پسرتان داشته باشید و فقط بگویید:
«فکر میکنم بین ما فاصلهای ایجاد شده و شاید من هم در ایجاد این فاصله سهم داشتهام. نمیخواهم از خودم دفاع کنم. دوست دارم حرفهایت را بشنوم.»
و بعد فقط گوش کند.
با توجه به فوت مادر خانواده، به او پیشنهاد کردم از همین نقطه نیز برای نزدیک شدن به پسرش استفاده کند، اما نه برای ایجاد احساس گناه.
به او گفتم میتواند بگوید:
بعد از رفتن مادرت بیشتر به این فکر کردم که از رابطه من و تو چه چیزی باقی خواهد ماند. نمیخواهم نبودن مادرت باعث شود ما از هم دورتر شویم. اگر هنوز فرصتی برای بهتر کردن رابطهمان هست، دوست دارم از همین امروز شروع کنیم.
به نظرم این جمله خیلی مهم بود؛
چون دیگر بحث پدر قدرتمند و پسر ناراضی نبود.
بحث دو انسانی بود که فهمیده بودند زمان محدود است.
کار را رها نکن؛ اما اجازه نده کار تمام زندگیات باشد
در مورد کار هم به او نگفتم کار را رها کند.
اتفاقاً گفتم:
شما هنوز تجربه و توان دارید؛ کار کنید، اما دیگر اجازه ندهید کار تمام زندگی شما باشد.
کارخانهها را مدیریت کنید، اما برای خودتان جانشین تربیت کنید.
بخشی از تصمیمگیری را واگذار کنید.
زمانی را برای خانواده قرار دهید.
زمانی را برای خلوت خودتان بگذارید.
و بخشی از زندگی را از «ساختن بیشتر» به «لذت بردن از آنچه ساختهاید» اختصاص دهید.
یک تمرین ساده برای بازنگری در زندگی
در نهایت از او خواستم یک تمرین ساده انجام دهد.
یک کاغذ بردارد و سه چیز بنویسد:
چه چیزهایی دارم؟
چه چیزهایی واقعاً برایم مهم است؟
چه چیزهایی را سالها دنبال کردم که امروز دیگر آنقدر برایم مهم نیست؟
هدفم این بود که خودش فاصله بین «داشتهها» و «نیازهای واقعی» را ببیند.
هنوز فرصت دارد
در پایان جلسه، اتفاقی که برای من اهمیت زیادی داشت این بود که حال او تغییر کرده بود.
آمده بود با اضطراب، نگرانی و ترس.
اما در پایان جلسه خوشحال بود.
نه اینکه ناگهان مشکلات زندگیاش حل شده باشد.
بلکه احساس کرده بود هنوز فرصت دارد.
هنوز میتواند با پسرش رابطهاش را اصلاح کند.
هنوز میتواند از ثروتش اثری به جا بگذارد.
هنوز میتواند برای کارکنانش کاری انجام دهد.
هنوز میتواند رابطهاش با خالق را دوباره بسازد.
و مهمتر از همه:
هنوز میتواند بخشی از زندگی را زندگی کند، نه فقط مدیریت.
چیزی که من از این کیس برای خودم و برای مشاوران یاد گرفتم
گاهی مراجعهکنندهای را میبینیم که از نظر اقتصادی موفق است و تصور میکنیم باید فقط درباره توسعه کسبوکار با او صحبت کنیم.
اما باید حواسمان باشد:
رشد یک بخش از زندگی، به معنای متعادل بودن کل زندگی نیست.
ممکن است درآمد رشد کند و رابطه با فرزند ضعیف شود.
ممکن است کارخانهها بزرگ شوند و آرامش کوچک شود.
ممکن است قدرت بیشتر شود و ارتباط با خالق کمتر شود.
ممکن است ثروت زیاد شود، اما ترس از مرگ هم بیشتر شود.
بنابراین من در چنین کیسهایی فقط نمیپرسم:
«کسبوکارتان چقدر رشد کرده است؟»
میپرسم:
در کنار رشد کسبوکار، خود شما چقدر رشد کردهاید؟
رابطهتان با خانواده چقدر رشد کرده؟
آرامشتان چطور؟
ارتباطتان با خالق چطور؟
و اگر امروز همه داراییهایی را که ساختهاید داشته باشید، اما فرصت زیادی برای زندگی نداشته باشید، آیا از مسیری که آمدهاید راضی هستید؟
میراث مالی یا میراث انسانی؟
این کیس برای من یادآور یک اصل مهم است:
ما برای زندگی کار میکنیم، نه اینکه تمام زندگی را صرف کار کنیم.
تعادل یعنی پول داشته باشیم، اما پول صاحب ما نشود.
قدرت داشته باشیم، اما قدرت جای رابطه را نگیرد.
کارخانه بسازیم، اما خانواده را از دست ندهیم.
برای آینده برنامه داشته باشیم، اما امروز را هم زندگی کنیم.
و شاید مهمتر از همه:
آنقدر برای ساختن میراث مالی تلاش نکنیم که ساختن میراث انسانی را فراموش کنیم.
چون ممکن است روزی همه آنچه ساختهایم باقی بماند؛
اما مهم این باشد که چه کسی از ما به یادگار مانده است.





