مرد 40 ساله ای که قیافه 50 ساله داشت: وقتی مهربانی، تبدیل به هزینه کسب‌وکار می‌شود

توضیحات

وقتی مهربانی، تبدیل به هزینه کسب‌وکار می‌شود

یکی از کیس‌هایی که برای من بسیار قابل تأمل بود، مربوط به مردی بود که در حوزه فناوری اطلاعات فعالیت می‌کرد.
فردی بسیار خلاق بود.
اعتمادبه‌نفس بالایی داشت، ایده زیاد داشت و ذهنش دائماً درگیر ساختن و توسعه دادن بود.
صبح که از خواب بیدار می‌شد تا شب، ذهنش درگیر کسب‌وکار بود.
پروژه، توسعه، قرارداد، پرسنل، ایده جدید، همکاری جدید و فرصت جدید.
تقریباً همیشه چندین کار را همزمان دنبال می‌کرد.
ده‌ها پرونده باز داشت.
بعضی کارها هنوز تمام نشده بود که وارد کار جدید می‌شد.
بعضی پروژه‌ها را خودش باید جلو می‌برد.
بعضی را باید واگذار می‌کرد.
بعضی را شاید اصلاً نباید شروع می‌کرد.
اما به دلیل خلاقیت بالا و علاقه شدید به توسعه، مرتب فرصت‌های جدیدی برای خودش ایجاد می‌کرد.
در ظاهر، این ویژگی یک مزیت بود.
اما وقتی عمیق‌تر شدم، دیدم همین ویژگی تبدیل به یکی از مشکلات اصلی او شده است.
او به اندازه‌ای که فرصت ایجاد می‌کرد، فرصت‌ها را نمی‌بست.
و این یعنی تعداد پرونده‌های باز دائماً بیشتر می‌شد.
یکی از موضوعاتی که در جلسه خیلی درباره آن صحبت کردیم، رفتار او با پرسنل بود.
آدم مهربانی بود.
اهل مدارا بود.
نمی‌خواست کسی ناراحت شود.
اگر کارمندی اشتباه می‌کرد، معمولاً فرصت دوباره می‌داد.
اگر کسی ضعیف عمل می‌کرد، باز هم تحمل می‌کرد.
اگر کسی با مجموعه همراه نبود، مدت‌ها صبر می‌کرد.
اگر لازم بود با کسی برخورد کند، احساس خوبی نداشت.
اگر قرار بود کسی را اخراج کند، عذاب وجدان می‌گرفت.
اگر کسی حق شرکت را ضایع می‌کرد و لازم بود از مسیر قانونی اقدام کند، باز ذهنش درگیر این بود که:
نکند به او آسیب برسد؟
من در اینجا روی یک نکته مکث کردم.
به او گفتم:
شما مهربان هستید یا از ناراحت کردن دیگران می‌ترسید؟
این دو با هم فرق دارند.
ممکن است انسان مهربان باشد، اما تصمیم سخت هم بگیرد.
ممکن است مدیر محترمی باشد، اما مرز داشته باشد.
ممکن است به انسان‌ها احترام بگذارد، اما اجازه ندهد یک نفر به کل مجموعه آسیب بزند.
از او پرسیدم:
اگر یک نفر به خاطر ضعف عملکردش، فشار بیشتری به ده نفر دیگر وارد کند، ادامه دادن همکاری با او واقعاً مهربانی است؟
پرسیدم:
شما با کارمند ضعیف مدارا می‌کنید؛ اما آیا می‌دانید این مدارا چه فشاری به کارمند خوب شما وارد می‌کند؟
پرسیدم:
اگر یک مدیر به خاطر اینکه نمی‌خواهد یک نفر ناراحت شود، اجازه دهد نظم سازمان از بین برود، آیا واقعاً به آن سازمان خدمت کرده است؟
کم‌کم به نکته جالبی رسیدیم.
او تصور می‌کرد با همه مهربان است.
اما در عمل، تقریباً همه ناراضی بودند.
پرسنل قوی از اینکه چرا با افراد ضعیف برخورد نمی‌شود ناراضی بودند.
پرسنل ضعیف هم از اینکه توقعات از آنها روشن نیست ناراضی بودند.
مدیران میانی نمی‌دانستند اختیارشان تا کجاست.
بعضی کارکنان احساس می‌کردند هرکس بتواند به او نزدیک‌تر شود، امتیاز بیشتری می‌گیرد.
و خودش هم از همه ناراضی بود؛ چون احساس می‌کرد پرسنل آن‌طور که باید مسئولیت‌پذیر نیستند.
اینجا از او پرسیدم:
ممکن است بخشی از نارضایتی پرسنل، نتیجه مهربانی شما باشد؟
تعجب کرد.
گفتم:
وقتی قانون و مرز برای همه روشن نباشد، حتی آدم‌های خوب هم احساس بی‌عدالتی می‌کنند.
بعد پرسیدم:
اگر امروز سه نفر از بهترین نیروهایتان استعفا بدهند، فکر می‌کنید دلیلش فقط حقوق است یا ممکن است از بی‌نظمی و نبودن مرزها خسته شده باشند؟
این سؤال او را به فکر فرو برد.
از اینجا وارد لایه دوم شدم
او در زندگی شخصی نیز تعادل نداشت.
از همسر اولش جدا شده بود.
در زندگی دوم نیز با مشکلاتی روبه‌رو بود.
دو فرزند داشت.
اما وقتی درباره رابطه با بچه‌ها صحبت کردیم، متوجه شدم حدود سه سال بود که با آنها یک برنامه ساده بیرون رفتن نداشته است.
برای آنها پول می‌فرستاد.
نیازهای مالی‌شان را تأمین می‌کرد.
اما حضور نداشت.
اینجا از او پرسیدم:
اگر پولی که برای بچه‌ها می‌فرستید را حذف کنیم، چه چیزی از رابطه شما با آنها باقی می‌ماند؟
پرسیدم:
آنها پدرشان را بیشتر با حضور شما می‌شناسند یا با پولی که از شما دریافت می‌کنند؟
پرسیدم:
آخرین خاطره‌ای که با بچه‌ها ساخته‌اید چیست؟
پرسیدم:
اگر از آنها بپرسم پدر شما بیشتر چه کاری برایتان انجام می‌دهد، چه خواهند گفت؟ پول می‌دهد یا وقت می‌گذارد؟
پرسیدم:
ممکن است شما مسئولیت پدری را انجام داده باشید، اما رابطه پدری را کمتر زندگی کرده باشید؟
اینجا دوباره سکوت کرد.
بعد وارد موضوع آرامش شدم
ظاهرش آرام بود.
وقتی با او صحبت می‌کردی، چهره‌اش آرام به نظر می‌رسید.
اما من احساس کردم این آرامش ظاهری با آرامش درونی متفاوت است.
از او درباره ارتباطش با خدا پرسیدم.
گفت ارتباط خوبی با خدا دارد.
به این حرف احترام گذاشتم و نگفتم درست یا غلط است.
فقط سؤال پرسیدم.
گفتم:
«اگر رابطه شما با خدا آرامش‌بخش است، چرا ذهنتان این‌قدر شلوغ است؟
پرسیدم:
«وقتی تلفن را خاموش می‌کنید، ذهنتان هم خاموش می‌شود؟
«وقتی هیچ پروژه‌ای برای فردا ندارید، احساس آرامش می‌کنید یا احساس بی‌قراری؟
«آیا برای شما کار کردن تبدیل به راهی برای فرار از بعضی مسائل دیگر زندگی نشده است؟
«اگر یک روز هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشید، چه احساسی خواهید داشت؟
«آیا آرامش را در سکوت پیدا می‌کنید یا فقط وقتی کاری برای انجام دادن دارید احساس خوبی دارید؟
بعد سؤال عمیق‌تری پرسیدم:
«اگر واقعاً به خدا اعتماد دارید، چرا احساس می‌کنید باید همه چیز را خودتان کنترل کنید؟
اینجا برای من یک تضاد شکل گرفت:
او از یک طرف از توکل صحبت می‌کرد و از طرف دیگر می‌خواست تقریباً همه چیز را خودش کنترل کند.
همه پروژه‌ها.
همه تصمیم‌ها.
همه آدم‌ها.
همه مشکلات.
همه آینده.
بعد سراغ اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس رفتم
به نظرم اعتمادبه‌نفس بالایی داشت.
از توانایی‌هایش مطمئن بود.
از تخصصش مطمئن بود.
از قدرت ایده‌پردازی خودش مطمئن بود.
اما سؤال من این بود:
«اعتمادبه‌نفس شما در کسب‌وکار بالاست؛ اما وقتی کسی شما را رد می‌کند یا از شما ناراضی می‌شود، چه اتفاقی درونتان می‌افتد؟
پرسیدم:
«آیا می‌توانید یک تصمیم درست بگیرید، حتی اگر طرف مقابل از شما ناراحت شود؟
«آیا می‌توانید بگویید نه، بدون اینکه بعد از آن ساعت‌ها احساس گناه کنید؟
«آیا می‌توانید حق خودتان را مطالبه کنید، بدون اینکه احساس کنید انسان بدی شده‌اید؟
«آیا ممکن است اعتمادبه‌نفس حرفه‌ای شما بالا باشد، اما عزت‌نفس معنوی و درونی شما نیاز به توجه بیشتری داشته باشد؟
«ارزش خودتان را از چه چیزی می‌گیرید؛ از اینکه انسان خوبی هستید یا از اینکه دیگران از شما راضی هستند؟
این سؤال برای من خیلی مهم بود:
«اگر یک نفر از شما ناراحت شود، آیا احساس می‌کنید حتماً کار اشتباهی کرده‌اید؟
بعد به سراغ پرونده‌های باز رفتم
به او گفتم:
بیایید زندگی شما را مثل یک کسب‌وکار نگاه کنیم.
گفتم:
شما ده‌ها پرونده باز دارید.
اما پرونده باز فقط در شرکت نیست.
در زندگی شخصی هم پرونده باز دارید.
در رابطه با همسر.
در رابطه با فرزندان.
در رابطه با بعضی کارکنان.
در بعضی اختلافات.
در بعضی تصمیم‌های نگرفته.
و حتی شاید در رابطه با خودتان.
از او پرسیدم:
«چند موضوع در زندگی شما وجود دارد که نه تمامشان کرده‌اید، نه تصمیم گرفته‌اید ادامه بدهید؟
«چند نفر در زندگی شما هستند که نه می‌خواهید کنارشان بگذارید و نه رابطه‌تان را اصلاح کرده‌اید؟
«چند پروژه دارید که بیشتر انرژی شما را می‌گیرند تا اینکه برای شما ارزش ایجاد کنند؟
«چند تصمیم را فقط به دلیل ترس از ناراحت کردن دیگران عقب انداخته‌اید؟
«اگر همه پرونده‌های باز شما روی یک میز گذاشته شوند، واقعاً چند تای آنها ارزش ادامه دادن دارند؟
در نهایت به جای راهکار دادن، شروع کردم به گذاشتن انتخاب‌ها جلوی خودش
به او نگفتم چه کار کند.
گفتم:
اگر قرار باشد زندگی و کسب‌وکارتان متعادل‌تر شود، چه گزینه‌هایی روی میز دارید؟
خودش شروع کرد به فکر کردن.
گفت شاید باید بخشی از کارها را واگذار کنم.
گفتم:
کدام کارها؟
گفت شاید بعضی پروژه‌ها را متوقف کنم.
پرسیدم:
کدام پروژه‌ها و با چه معیاری؟
گفت شاید لازم باشد بعضی آدم‌ها را تغییر بدهم.
پرسیدم:
تغییر بدهید یا ابتدا انتظارات و مرزها را روشن کنید؟
گفت شاید باید قاطع‌تر باشم.
پرسیدم:
قاطع‌تر شدن برای شما یعنی چه؟ عصبانی شدن یا روشن کردن مرزها؟
گفت شاید باید برای بچه‌ها وقت بگذارم.
پرسیدم:
چه مقدار وقت؟ چه زمانی؟ و چه کاری که خود بچه‌ها دوست دارند؟
گفت شاید باید کمتر کار کنم.
پرسیدم:
کمتر کار کردن یا کمتر درگیر شدن؟ این دو یکی هستند؟
گفت شاید باید رابطه‌ام با خدا را جدی‌تر کنم.
پرسیدم:
برای شما جدی‌تر شدن این رابطه چه شکلی دارد؟
اینجا دیگر من راهکار نمی‌دادم.
پرده‌ها را کنار می‌زدم.
هر بار که به یک پاسخ می‌رسید، یک سؤال دیگر می‌پرسیدم تا خودش پاسخ را عمیق‌تر کند.
در پایان، چندین مسیر مختلف جلوی او قرار گرفته بود:
واگذاری بخشی از کارها.
بستن پرونده‌های باز.
کاهش پروژه‌های همزمان.
تعریف مرزهای روشن برای کارکنان.
تفکیک مهربانی از مدیریت.
یادگیری «نه» گفتن.
طراحی نظام ارزیابی عملکرد.
ایجاد مدیر یا مدیران میانی.
واگذاری تصمیم‌ها.
بازتعریف رابطه با فرزندان.
وقت واقعی برای بچه‌ها.
توجه به زندگی مشترک.
خلوت و ارتباط عمیق‌تر با خدا.
کاهش کنترل‌گری.
مطالبه حق بدون احساس گناه.
پذیرش اینکه همیشه همه از ما راضی نخواهند بود.
و مهم‌تر از همه، انتخاب اینکه از این به بعد چه چیزی را ادامه دهد و چه چیزی را رها کند.
من به او نگفتم کدام را انتخاب کند.
از او پرسیدم:
«اگر قرار باشد فقط سه تغییر را از فردا شروع کنید، کدام سه تغییر بیشترین اثر را روی زندگی شما خواهند داشت؟
بعد پرسیدم:
«کدام تغییر سخت‌تر است؟
«چرا؟
«از چه کسی می‌ترسید ناراحت شود؟
«اگر آن فرد ناراحت شود، چه اتفاقی می‌افتد؟
«اگر این تصمیم را نگیرید، پنج سال دیگر چه اتفاقی می‌افتد؟
و در نهایت:
«اگر همین سبک زندگی را ادامه دهید، آیا به همان انسانی تبدیل می‌شوید که دوست دارید پنج سال دیگر باشید؟

جمع‌بندی من از این کیس

این فرد مشکل کمبود توانایی نداشت.
اتفاقاً توانایی‌های زیادی داشت.
خلاقیت بالا.
اعتمادبه‌نفس بالا.
توان توسعه.
تجربه.
ارتباطات.
انرژی.
اما تعادل نداشت.
کار زیاد بود.
پروژه زیاد بود.
پرونده باز زیاد بود.
مدارا زیاد بود.
کنترل زیاد بود.
حضور در خانواده کم بود.
مرزبندی کم بود.
و آرامش درونی کمتر از چیزی بود که در ظاهر دیده می‌شد.
این کیس برای من یک درس مهم داشت:
گاهی ویژگی‌ای که باعث موفقیت یک کارآفرین شده، اگر کنترل نشود، در مرحله بعدی زندگی تبدیل به عامل شکست او می‌شود.
خلاقیت اگر بدون تمرکز باشد، تبدیل به پراکندگی می‌شود.
مهربانی اگر بدون مرز باشد، تبدیل به بی‌نظمی می‌شود.
مدارا اگر بدون قاطعیت باشد، تبدیل به بی‌عدالتی می‌شود.
اعتمادبه‌نفس اگر بدون خودشناسی باشد، ممکن است انسان را از دیدن نقاط ضعفش دور کند.
و حتی ایمان، اگر فقط در ذهن باشد و به آرامش و اعتماد تبدیل نشود، ممکن است در کنار آن اضطراب همچنان باقی بماند.
نقش من به‌عنوان مشاور این نبود که به او بگویم:
این کار را بکن و آن کار را نکن.
کار من این بود که سؤال‌هایی بپرسم که شاید خودش مدت‌ها از خودش نپرسیده بود.

مشاور خوب همیشه جواب نمی‌دهد؛ گاهی سؤال درست را پیدا می‌کند.

گاهی فقط کافی است پرده را کنار بزند تا مراجعه‌کننده خودش چیزی را ببیند که تا آن روز نمی‌دیده است.
و شاید سؤال اصلی این کیس همین باشد:
اگر قرار باشد کسب‌وکار شما بزرگ‌تر شود، اما زندگی شما کوچک‌تر شود، آیا این را موفقیت می‌دانید؟
و سؤال آخر:
«چه زمانی قرار است از ساختن زندگی برای آینده، کمی هم به زندگی کردن امروز برسید؟
و مرد رفت….با چشمانی اشک بار اما صورتی آرام….فکر کنم تصمیمات مهمی گرفته بود
دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشتر بخوانید