روایت داستانی از زبان امیرحسین اسدی: گاهی تخصص تنها موفقیت نمی اورد.
توضیحات
مراجع، مردی 48 ساله بود؛ خلاق، صاحبنظر و سرشار از ایده. کسی که در گفتوگو میتوانست درباره موضوعات مختلف اظهارنظر کند، پیشنهادهای متعددی ارائه دهد و برای مسائل دیگران راهحل داشته باشد؛ اما وقتی به تصمیمهای واقعی زندگی و کسبوکار خودش میرسیدیم، با مجموعهای از انتخابهای پرهزینه روبهرو میشدیم.
برای او نسخه آماده نپیچیدم. سعی کردم با پرسش، مسیر تصمیمگیریاش را بازسازی کنیم؛ از جایی که یک پیشنهاد مطرح میشد تا جایی که به تعهد، هزینه و پیامد مالی تبدیل میشد.
بخش اول: مهربانی؛ فضیلت یا ناتوانی در حفظ مرزها؟
گفتم: در زندگی و کسبوکار، خودتان را بیشتر فردی سختگیر میدانید یا مهربان؟
گفت: مهربان. شاید بیش از اندازه.
گفتم: وقتی کسی از شما کمک میخواهد، ابتدا بررسی میکنید که آیا توان کمک کردن دارید یا ابتدا به این فکر میکنید که اگر کمک نکنید، چه برداشتی از شما خواهد داشت؟
گفت: راستش، معمولاً نمیخواهم ناراحت شود.
گفتم: یعنی قبل از اینکه توان خودتان را بسنجید، واکنش طرف مقابل را میسنجید؟
گفت: بله، خیلی وقتها همینطور است.
گفتم: اجازه بدهید سؤال سختتری بپرسم. اگر کسی از شما پول بخواهد و شما بدانید که به آن پول نیاز دارید، چه چیزی باعث میشود باز هم آن را در اختیارش بگذارید؟
گفت: دلم نمیآید رد کنم. ممکن است واقعاً نیاز داشته باشد.
گفتم: نیاز او را میدانید؛ آیا نیاز خودتان را هم به همان اندازه جدی میگیرید؟
گفت: احتمالاً نه.
گفتم: چرا احتمالاً؟ شما از وضعیت مالی خودتان اطلاع دارید. میدانید پول برای اداره زندگی و کسبوکارتان لازم است. چرا نیاز یک نفر دیگر در لحظه تصمیمگیری، از نیاز قطعی خودتان مهمتر میشود؟
مراجع سکوت کرد.
گفتم: اگر شما به دلیل کمکهای مکرر، توان مالیتان را از دست بدهید، چه کسی باید هزینه این مهربانی را بپردازد؟
گفت: خودم.
گفتم: و اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، آیا ممکن است روزی به جایی برسید که نهتنها نتوانید به دیگران کمک کنید، بلکه برای اداره زندگی خودتان هم دچار مشکل شوید؟
گفت: بله.
گفتم: پس آیا ممکن است شیوه فعلی کمک کردن شما، برخلاف نیت خوبتان، در بلندمدت توان کمک کردن را هم از شما بگیرد؟
گفت: بله، این احتمال وجود دارد.
گفتم: یک سؤال دیگر. وقتی به کسی نه میگویید، آیا واقعاً به او آسیب زدهاید یا فقط درخواستش را نپذیرفتهاید؟
گفت: همیشه آسیب نیست؛ گاهی فقط درخواستش را نپذیرفتهام.
گفتم: پس چرا در ذهن شما، رد کردن یک درخواست گاهی معادل بد بودن، بیمعرفتی یا بیوفایی میشود؟
گفت: شاید چون دوست دارم دیگران از من راضی باشند.
گفتم: حالا سؤال اصلی: آیا حاضرید برای حفظ رضایت دیگران، آرامش، سرمایه و آینده خودتان را هزینه کنید؟ اگر پاسخ مثبت است، این هزینه را آگاهانه انتخاب کردهاید یا صرفاً نتوانستهاید انتخاب دیگری داشته باشید؟
در اینجا بحث مهربانی نبود؛ بحث این بود که آیا او میتواند میان کمک داوطلبانه و تعهدی که از ترس ناراحت شدن دیگران میپذیرد، تفاوت بگذارد یا خیر.
بخش دوم: چرا به پیشنهادها بدون بررسی بله میگویید؟
گفتم: فرض کنیم فردا کسی پیشنهاد یک همکاری جذاب به شما بدهد. اولین واکنش شما چیست؟
گفت: معمولاً استقبال میکنم. اگر ایده خوبی باشد، چرا که نه؟
گفتم: از کجا میدانید ایده خوبی است؟ هنوز بازارش را بررسی کردهاید؟ هزینهاش را میدانید؟ منابع لازم را محاسبه کردهاید؟ طرف مقابل را میشناسید؟ قرارداد را دیدهاید؟
گفت: نه، منظورم این است که در ابتدا به نظرم خوب میآید.
گفتم: پس شما به جذابیت اولیه پیشنهاد پاسخ مثبت میدهید، نه به نتیجه بررسی آن؟
گفت: بله، میشود اینطور گفت.
گفتم: تاکنون چند بار چیزی را پذیرفتهاید که بعداً فهمیدهاید با توان مالی یا مدیریتی شما سازگار نیست؟
گفت: چند بار.
گفتم: چرا تجربههای قبلی باعث نشدهاند یک مرحله بررسی پیش از موافقت برای خودتان تعریف کنید؟
گفت: شاید عجله میکنم. گاهی هم فکر میکنم فرصت را از دست میدهم.
گفتم: دقیقاً از دست دادن چه چیزی برایتان ترسناک است؟ سود واقعی را از دست میدهید یا احتمال سود را؟
گفت: احتمال سود را. فکر میکنم شاید فرصت خوبی باشد.
گفتم: پس ممکن است برای از دست ندادن یک فرصت نامطمئن، منابع قطعی خودتان را درگیر کنید؟
گفت: بله.
گفتم: اگر به ده پیشنهاد پاسخ مثبت بدهید، اما منابع کافی برای اجرای درست سه مورد داشته باشید، آیا واقعاً ده فرصت ساختهاید یا ده تعهد ایجاد کردهاید که بخشی از آنها از ابتدا شانس اجرای مناسبی ندارند؟
گفت: احتمالاً تعهدات زیادی ایجاد کردهام.
گفتم: اگر قرار باشد از امروز هیچ پیشنهادی را همان لحظه نپذیرید، چه اتفاقی میافتد؟
گفت: فرصت دارم بررسی کنم.
گفتم: و اگر طرف مقابل بگوید همین امروز باید پاسخ بدهید؟
گفت: باید شرایط را بررسی کنم و اگر امکانش نبود، نپذیرم.
گفتم: حتی اگر ناراحت شود؟
گفت: بله، باید بتوانم.
گفتم: اینجا یک تفاوت مدیریتی مهم وجود دارد: فرصت واقعی باید قابلیت بررسی داشته باشد. فشار برای تصمیم فوری، بهخودیخود دلیل رد پیشنهاد نیست؛ اما دلیل بسیار خوبی است که پیش از پذیرش، ریسک را جدیتر بررسی کنید.
بخش سوم: اعتماد بیجا؛ چرا پیش از شناخت، اعتماد میکنید؟
گفتم: وقتی با فرد جدیدی آشنا میشوید که پیشنهاد همکاری دارد، بر چه اساسی به او اعتماد میکنید؟
گفت: نحوه صحبت کردنش، شناختی که از او پیدا میکنم و احساسم نسبت به او.
گفتم: آیا خوشصحبتی، ظاهر حرفهای و احساس مثبت شما میتوانند جای سابقه قابل بررسی، اسناد مالی، تعهدات روشن و عملکرد گذشته را بگیرند؟
گفت: نه، ولی بالاخره باید از یک جایی اعتماد کرد.
گفتم: کاملاً درست است. سؤال این نیست که اعتماد کنیم یا نکنیم؛ سؤال این است که اعتماد را بر چه شواهدی بنا میکنیم و چه میزان ریسک را به آن وابسته میکنیم.
مکث کردم و پرسیدم:
گفتم: آیا تا به حال پیش آمده که چون فردی را دوست داشتهاید یا از او خوشتان آمده، کمتر از حد لازم درباره سابقه، توانایی یا منافعش سؤال کنید؟
گفت: بله، پیش آمده است.
گفتم: اگر همان فرد را دوست نداشتید، باز هم همان پیشنهاد را با همان شرایط میپذیرفتید؟
گفت: نمیدانم. شاید بیشتر بررسی میکردم.
گفتم: پس آیا ممکن است علاقه شخصی، دقت حرفهای شما را کاهش دهد؟
گفت: بله.
گفتم: وقتی کسی با شما همنظر است، از ایدههایتان تعریف میکند و به شما اطمینان میدهد که موفق میشوید، آیا بیشتر به او اعتماد میکنید؟
گفت: احتمالاً.
گفتم: اگر کسی دقیقاً همان چیزی را بگوید که دوست دارید بشنوید، چه دلیلی وجود دارد که حرف او را بیشتر از شواهد مستقل معتبر بدانید؟
مراجع پاسخی نداد.
گفتم: آیا تا به حال برای اعتماد کردن به کسی، بیشتر به حرفهای او تکیه کردهاید تا به آنچه واقعاً انجام داده است؟
گفت: بله.
گفتم: پس از این به بعد، چه چیزی باید تغییر کند؟ قرار است به هیچکس اعتماد نکنید یا قرار است اعتماد را مرحلهبهمرحله و متناسب با شواهد افزایش دهید؟
گفت: باید بیشتر بررسی کنم. نمیتوانم فقط بر اساس حرف افراد تصمیم بگیرم.
گفتم: دقیقاً. در کسبوکار، اعتماد یک ارزش انسانی است؛ اما کنترل ریسک یک وظیفه مدیریتی است. این دو نه متضادند و نه جایگزین یکدیگر.
بخش چهارم: شراکت بدون قرارداد؛ چرا توافق را کافی میدانید؟
گفتم: وقتی با کسی وارد همکاری میشوید، معمولاً چه چیزهایی را مکتوب میکنید؟
گفت: همه جزئیات را نه. خیلی چیزها با توافق حل میشود.
گفتم: اگر دو نفر امروز با هم توافق داشته باشند، آیا تضمینی وجود دارد که شش ماه بعد نیز برداشت یکسانی از همان توافق داشته باشند؟
گفت: نه، ممکن است اختلاف ایجاد شود.
گفتم: پس چرا پیش از شروع همکاری، درباره شرایط خروج، مسئولیتها، نحوه تصمیمگیری، تقسیم سود و زیان و شیوه حل اختلاف توافق مکتوب نمیکنید؟
گفت: شاید فکر میکنم اگر از ابتدا این مسائل را مطرح کنم، طرف مقابل تصور میکند به او اعتماد ندارم.
گفتم: یعنی برای اینکه طرف مقابل احساس بیاعتمادی نکند، از شفاف کردن موضوعاتی صرفنظر میکنید که ممکن است بعداً به اختلاف جدی منجر شوند؟
گفت: بله، گاهی همینطور است.
گفتم: اگر یک قرارداد شفاف، رابطه شما را خراب کند، آیا آن رابطه از ابتدا برای یک همکاری اقتصادی پایدار آماده بوده است؟
گفت: سؤال سختی است.
گفتم: فرض کنید شریک شما تصور کند باید سود بیشتری بگیرد، اما شما برداشت دیگری داشته باشید. اگر توافق مکتوب و روش مشخصی برای تصمیمگیری نداشته باشید، اختلاف را بر چه اساسی حل میکنید؟
گفت: هر کس بر اساس برداشت خودش صحبت میکند.
گفتم: و در چنین شرایطی، رابطه شخصی چقدر میتواند تحت فشار قرار بگیرد؟
گفت: خیلی زیاد.
گفتم: پس قرارداد فقط برای روز اختلاف نیست؛ برای این است که اختلافهای قابل پیشبینی، از ابتدا به موضوعی روشن و قابل مدیریت تبدیل شوند. چرا شفافیت را گاهی تهدید رابطه میبینید، نه ابزاری برای حفاظت از آن؟
گفت: شاید چون رودربایستی دارم و نمیخواهم بحث را از ابتدا جدی کنم.
گفتم: اما شما با جدی نکردن موضوع در آغاز، ممکن است آن را در زمانی جدیتر و پرهزینهتر تجربه کنید. آیا این همان چیزی نیست که در برخی تصمیمهای گذشته اتفاق افتاده است؟
گفت: بله.
گفتم: از این به بعد، پیش از هر شراکت، چه کاری انجام میدهید؟
گفت: شرایط را روشن میکنم، همه مسئولیتها را مشخص میکنم و قرارداد میبندم.
گفتم: و اگر طرف مقابل حاضر به شفاف کردن تعهداتش نباشد؟
گفت: تا زمانی که موضوع روشن نشده، وارد همکاری نمیشوم.
گفتم: این تصمیم باید یک قاعده باشد، نه تصمیمی که فقط وقتی نگران هستید به یاد بیاورید.
بخش پنجم: نداشتن برنامه؛ چرا زندگی و کسبوکار با پیشنهاد دیگران حرکت میکند؟
گفتم: برنامه یکساله کسبوکار شما چیست؟
گفت: ایدههای زیادی دارم و میخواهم چند کار را جلو ببرم.
گفتم: سؤال من درباره ایدهها نیست. در پایان یک سال، دقیقاً چه نتیجهای باید به دست آمده باشد؟
گفت: هنوز به این شکل مشخص نکردهام.
گفتم: برای سه ماه آینده چه برنامهای دارید؟
گفت: کارهایی که باید انجام بدهم زیاد است.
گفتم: کدام کارها؟ با چه اولویتی؟ با چه بودجهای؟ چه کسی مسئول اجراست؟ در چه تاریخی باید تمام شوند؟ از کجا میفهمید موفق شدهاید؟
گفت: این جزئیات را بهصورت منظم ندارم.
گفتم: پس شما مجموعهای از ایدهها و فعالیتها دارید، اما آیا یک برنامه اجرایی قابل سنجش هم دارید؟
گفت: نه، نه به شکل کامل.
گفتم: وقتی برنامه مشخصی ندارید، چگونه تشخیص میدهید پیشنهاد جدیدی که امروز مطرح شده، شما را به هدف نزدیکتر میکند یا از مسیر خارج میسازد؟
گفت: نمیتوانم دقیق تشخیص بدهم.
گفتم: پس ممکن است هر پیشنهاد تازه، به دلیل جذابیت خودش، اولویت پیدا کند؛ بدون اینکه نسبت آن با اهداف اصلی کسبوکار روشن باشد؟
گفت: بله.
گفتم: اجازه بدهید صریحتر بپرسم. آیا شما فرصتها را بر اساس برنامه خودتان انتخاب میکنید یا برنامه زندگی و کسبوکارتان را با پیشنهادهایی که دیگران مطرح میکنند تغییر میدهید؟
سکوت کرد.
گفتم: اگر هر روز با یک ایده تازه هیجانزده شوید، اما هیچ برنامهای برای حذف فعالیتهای کماولویت نداشته باشید، آیا در حال توسعه کسبوکار هستید یا صرفاً دامنه تعهدات خود را گسترش میدهید؟
گفت: احتمالاً تعهداتم را بیشتر میکنم.
گفتم: آیا برای متوقف کردن یک پروژه ناموفق، معیار مشخصی دارید؟
گفت: نه همیشه.
گفتم: پس چه زمانی تصمیم میگیرید دیگر پول و وقت روی آن نگذارید؟
گفت: گاهی خیلی دیر.
گفتم: چرا؟
گفت: فکر میکنم شاید درست شود. شاید اگر بیشتر تلاش کنم، نتیجه بگیرم.
گفتم: از کجا تشخیص میدهید که ادامه دادن، پشتکار است یا اصرار بر تصمیمی که شواهد دیگر از آن حمایت نمیکنند؟
گفت: باید شاخص داشته باشم. باید از قبل بدانم چه نتیجهای قابل قبول است.
گفتم: درست است. برنامه فقط تعیین کارهایی نیست که میخواهید انجام دهید؛ تعیین کارهایی هم هست که اگر شرایطشان فراهم نشد، انجام نخواهید داد.
بخش ششم: اعتمادبهنفس بالا، اما شناخت ناکافی از توانایی مدیریتی
گفتم: خودتان را در چه کاری توانمند میدانید؟
گفت: ایدهپردازی، پیدا کردن راهحل و شناخت فرصتها.
گفتم: در چه حوزههایی ضعف دارید؟
گفت: مدیریت، ساختاردهی و شاید مسائل مالی.
گفتم: وقتی میدانید در این حوزهها ضعف دارید، پیش از پذیرش یک پروژه بزرگ چه میکنید؟
گفت: باید این ضعفها را جبران کنم یا از فرد متخصص کمک بگیرم.
گفتم: آیا تاکنون صرفاً به این دلیل که ایدهای را خوب میدانستید، تصور کردهاید توان اجرای آن را هم دارید؟
گفت: بله، این اتفاق افتاده است.
گفتم: اگر یک ایده عالی باشد، اما شما منابع مالی، تیم، ساختار و مهارت لازم برای اجرای آن را نداشته باشید، آیا هنوز زمان مناسبی برای ورود است؟
گفت: نه لزوماً.
گفتم: پس چرا گاهی جذابیت ایده را با آمادگی خودتان برای اجرای آن اشتباه میگیرید؟
گفت: شاید بیش از اندازه به توانایی خودم اعتماد میکنم.
گفتم: اعتمادبهنفس شما زمانی به دارایی تبدیل میشود که بتوانید همزمان دو چیز را ببینید: آنچه در آن توانمند هستید و آنچه هنوز بلد نیستید. آیا حاضر هستید برای هر ایده، پیش از اجرا، از کسی که در آن حوزه از شما متخصصتر است ارزیابی بگیرید؟
گفت: بله، باید این کار را بکنم.
گفتم: و اگر ارزیابی متخصص با نظر شما مخالف بود؟
گفت: باید دلایلش را بررسی کنم، نه اینکه صرفاً به نظر خودم اصرار کنم.
گفتم: این همان نقطهای است که اعتمادبهنفس حرفهای از اطمینان شخصیِ بررسینشده جدا میشود.
بخش هفتم: سؤال اصلی؛ چرا حفظ رضایت دیگران از حفظ منافع خودتان مهمتر شده است؟
پس از بررسی تصمیمهای مالی، شراکتها، پیشنهادهای پذیرفتهشده و نبود برنامه مشخص، دوباره به موضوعی برگشتیم که در بخشهای مختلف جلسه تکرار شده بود.
گفتم: اگر بخواهید یک ویژگی را نام ببرید که در بسیاری از این تصمیمها نقش داشته، آن ویژگی چیست؟
گفت: اینکه نمیتوانم نه بگویم. میخواهم همه راضی باشند.
گفتم: اگر همه راضی باشند، اما شما از نظر مالی، ذهنی و مدیریتی فرسوده شوید، آیا این وضعیت را موفقیت میدانید؟
گفت: نه.
گفتم: آیا تاکنون برای حفظ رضایت دیگران، برخلاف تشخیص خودتان تصمیم گرفتهاید؟
گفت: بله.
گفتم: وقتی به پیشنهاد نامناسبی بله میگویید، چه چیزی به دست میآورید؟
گفت: شاید رضایت طرف مقابل را. اینکه فکر نکند با او همکاری نمیکنم.
گفتم: و چه چیزی از دست میدهید؟
گفت: پول، وقت، تمرکز و گاهی آرامش.
گفتم: آیا پیش از پذیرفتن پیشنهاد، این هزینهها را همزمان با منفعت احتمالی محاسبه میکنید؟
گفت: نه.
گفتم: پس شما گاهی هزینه قطعی یک تصمیم را نادیده میگیرید تا از ناراحتی احتمالی دیگری جلوگیری کنید؟
گفت: بله.
گفتم: اگر بخواهید از امروز این الگو را تغییر دهید، آیا فقط باید نه گفتن را تمرین کنید یا باید شیوه تصمیمگیری خود را هم تغییر دهید؟
گفت: هر دو. باید قبل از پاسخ، فکر کنم و شرایط را بررسی کنم.
گفتم: اگر کسی از شما بخواهد پولی در اختیارش بگذارید، چه میکنید؟
گفت: توان مالی خودم را بررسی میکنم. مبلغ، زمان بازگشت و ریسک را میسنجم و اگر نتوانم، قبول نمیکنم.
گفتم: اگر پیشنهاد شراکت بدهد؟
گفت: سوابق، آوردهها، مسئولیتها، شرایط خروج و قرارداد را بررسی میکنم.
گفتم: اگر ایده تازهای به ذهنتان برسد؟
گفت: بررسی میکنم که با برنامه کسبوکارم هماهنگ باشد و منابع اجرای آن را داشته باشم.
گفتم: اگر کسی از پاسخ منفی شما ناراحت شود؟
گفت: میپذیرم که رضایت همه را نمیتوانم تضمین کنم.
در این بخش، مراجع بهشدت متأثر شد. گفتوگو به نقطهای رسیده بود که دیگر نمیتوانست همه تصمیمهایش را صرفاً به شرایط بیرونی یا رفتار دیگران نسبت دهد. خودش پذیرفت که ضعف در نه گفتن، رودربایستی، اعتماد بدون بررسی و نداشتن نظام مشخص برای تصمیمگیری، در بخشی از انتخابهای پرهزینهاش نقش داشتهاند.
این به معنای آن نیست که همه زیانهای کسبوکار فقط از همین عوامل ناشی شدهاند؛ بررسی بازار، عملکرد شریک، وضعیت مالی و شرایط واقعی فعالیت اقتصادی همچنان ضروری است. اما تا زمانی که الگوی تصمیمگیری فرد تغییر نکند، حتی فرصتهای جدید هم ممکن است با همان شیوه قبلی مدیریت شوند.
بخش هشتم: از کشف مسئله تا تغییر رفتار
در پایان جلسه، از او نخواستم که صرفاً قول بدهد از فردا محکمتر باشد یا دیگر به کسی اعتماد نکند. چنین قولهایی معمولاً بدون تغییر در رفتار روزمره، ماندگار نیستند.
بهجای آن، چند قاعده عملی برای تصمیمهای بعدی تعریف کردیم:
قاعده اول: هیچ موافقت مهمی در لحظه انجام نشود.
پاسخ اولیه به هر پیشنهاد جدی این است: «بررسی میکنم و پس از ارزیابی پاسخ میدهم.»
قاعده دوم: هیچ تعهدی بدون بررسی ظرفیت پذیرفته نشود.
پیش از موافقت باید منابع مالی، زمان، نیروی انسانی، مسئولیتها و پیامدهای احتمالی مشخص شوند.
قاعده سوم: اعتماد شخصی جای بررسی حرفهای را نگیرد.
سابقه، شواهد، اسناد، توانایی واقعی و تعهدات طرف مقابل باید متناسب با ریسک همکاری بررسی شوند.
قاعده چهارم: هیچ شراکت مهمی بدون توافق مکتوب و روشن آغاز نشود.
سهم، آورده، مسئولیت، اختیارات، نحوه تقسیم سود و زیان، شرایط خروج و روش حل اختلاف باید پیش از شروع همکاری تعیین شوند؛ با تنظیم قرارداد متناسب با ماهیت همکاری و الزامات قانونی.
قاعده پنجم: ایدههای جدید باید از فیلتر برنامه عبور کنند.
برای هر ایده باید هدف، هزینه، منابع، زمانبندی، شاخص موفقیت و معیار توقف مشخص باشد.
قاعده ششم: کمک کردن باید انتخاب آگاهانه باشد، نه واکنش به احساس گناه یا رودربایستی.
کمک مالی فقط پس از بررسی توان پرداخت و پیامدهای آن انجام شود؛ نه به قیمت به خطر افتادن نیازهای اساسی و تعهدات خود فرد.
جمعبندی مشاور
این جلسه برای من یادآور تفاوتی مهم در دنیای کسبوکار بود: تفاوت میان فردی که توانایی ایدهپردازی دارد و فردی که میتواند ایدههایش را بهصورت پایدار مدیریت کند.
ممکن است کسی خلاق باشد، فرصتها را خوب ببیند و از اعتمادبهنفس بالایی برخوردار باشد؛ اما اگر نتواند پیشنهادها را ارزیابی کند، مرزهای مالی خود را حفظ کند، قرارداد روشن ببندد و برای فعالیتهایش برنامه داشته باشد، همین تواناییها نیز ممکن است به تعهدات بیش از ظرفیت منجر شوند.
در این جلسه، مسئله اصلی نه مهربانی بود و نه اعتماد. مسئله، نبود معیار برای استفاده درست از این ویژگیها بود.
مهربانی وقتی ارزشمند است که با مسئولیتپذیری همراه باشد؛ اعتماد وقتی قابل اتکاست که با راستیآزمایی همراه شود؛ خلاقیت وقتی به کسبوکار کمک میکند که در یک ساختار اجرایی قرار بگیرد؛ و اعتمادبهنفس وقتی سازنده است که فرد محدودیتهای خود را هم بشناسد.
کارآفرین برای موفقیت فقط به قدرت شروع کردن نیاز ندارد؛ به قدرت نپذیرفتن، متوقف کردن، بررسی کردن و تغییر دادن تصمیمهایش نیز نیاز دارد.
و شاید یکی از مهمترین پرسشهایی که هر صاحب کسبوکار باید گاهی از خودش بپرسد، این باشد:
چند بار به دیگران بله گفتهام، درحالیکه میدانستم هنوز بررسی نکردهام، آمادگی ندارم یا توان انجامش را ندارم؟
پاسخ صادقانه به همین سؤال میتواند نقطه شروع تغییر باشد.





