وقتی اختلاف ارزشی، شراکت را از داخل فرسوده می‌کند، روایت یک پرونده کارآفرینی از زبان امیرحسین اسدی

در جلسات مشاوره کسب‌وکار، همیشه بحران‌ها از جنس عدد و سرمایه و فروش نیستند. گاهی شرکت فروش دارد، بازار دارد، تیم دارد، مشتری دارد؛ اما از جایی ضربه می‌خورد که کمتر درباره آن حرف زده می‌شود:
تعارض ارزشی میان شرکا.
پرونده‌ای که در این جلسه بررسی کردم، نمونه‌ای جدی از همین مسئله بود. دو دوست قدیمی که با اعتماد، رفاقت و امید وارد شراکت شده بودند، در ابتدا فکر می‌کردند تفاوت‌های شخصیتی و اعتقادی‌شان قابل مدیریت است. یکی مذهبی‌تر بود، حساسیت اخلاقی و اجتماعی بیشتری داشت و بعدها رئیس هیئت‌مدیره شرکت شد. دیگری برون‌گراتر، عمل‌گراتر، اهل ریسک‌های بیشتر در فروش و مذاکره بود و سمت مدیرعامل را بر عهده گرفت.
در ظاهر، ترکیب جذابی بود:
یکی محتاط، ساختارمند و نگران اعتبار شرکت؛
دیگری جسور، فروش‌محور و دنبال رشد سریع.
اما همین تفاوت، وقتی بدون قرارداد رفتاری، مرزبندی مدیریتی و اصول مشترک ادامه پیدا کرد، آرام‌آرام از یک اختلاف ساده به یک بحران جدی تبدیل شد.

شروع شراکت؛ دو رفیق با دو جهان متفاوت

این دو نفر قبل از آنکه شریک باشند، دوست بودند. سابقه رفاقت باعث شده بود بسیاری از مسائل جدی را در ابتدای مسیر نادیده بگیرند. تصورشان این بود که چون همدیگر را می‌شناسند، اختلافات بعداً با گفت‌وگو حل می‌شود.
شرکت با سهام مساوی شکل گرفت. هرکدام ۵۰ درصد سهم داشتند. یکی رئیس هیئت‌مدیره شد و دیگری مدیرعامل.
در روزهای اول، اختلاف‌ها وجود داشت اما قابل کنترل بود. یکی می‌گفت:
«برای گرفتن قرارداد، نباید از هر روشی استفاده کنیم.»
دیگری جواب می‌داد:
«بازار همین است. اگر ما نکنیم، رقیب می‌کند.»
یکی روی برند، اعتبار، ظاهر رسمی شرکت و سلامت روابط حساس بود. دیگری روی فروش، ارتباطات، نمایشگاه‌ها، نفوذ در جلسات و استفاده از ابزارهای جذابیت برای جلب مشتری تمرکز داشت.
در ابتدا این اختلاف‌ها شبیه تفاوت سلیقه بود. اما در واقع، ریشه آن عمیق‌تر بود.
این فقط اختلاف در روش فروش نبود؛ اختلاف در تعریف اخلاق کسب‌وکار بود.

نقطه پنهان بحران؛ وقتی ارزش‌ها مکتوب نشده‌اند

بسیاری از شرکا قبل از شروع همکاری درباره سرمایه، سهم، سمت و سود حرف می‌زنند؛ اما درباره ارزش‌ها صحبت نمی‌کنند.
کمتر کسی در شروع شراکت می‌پرسد:
  • ما تا کجا برای فروش جلو می‌رویم؟
  • چه نوع مشتریانی را نمی‌پذیریم؟
  • با چه مدل ارتباطاتی مخالفیم؟
  • آیا پرداخت‌های غیرشفاف در شرکت ممنوع است؟
  • ظاهر، رفتار و پوشش تیم در جلسات رسمی باید چه چارچوبی داشته باشد؟
  • در نمایشگاه‌های داخلی و خارجی، برند ما با چه تصویری معرفی می‌شود؟
  • آیا مدیرعامل اختیار دارد هر نوع نیرویی را با هر معیار ظاهری استخدام کند؟
  • آیا رئیس هیئت‌مدیره می‌تواند مستقیم در تیم اجرایی دخالت کند؟
در این پرونده، هیچ‌کدام از این مرزها از ابتدا تعریف نشده بود.
نتیجه چه شد؟
هر شریک، شرکت را بر اساس جهان‌بینی خودش اداره می‌کرد.

مدیرعامل فروش‌محور؛ رئیس هیئت‌مدیره حساس به اعتبار

مدیرعامل نگاهش این بود که شرکت برای رشد نیاز به دیده‌شدن دارد. او اعتقاد داشت در برخی بازارها، ظاهر تیم فروش، جذابیت ارتباطی، حضور پررنگ در نمایشگاه‌ها و حتی سبک پذیرایی و میزبانی، بخشی از بازی فروش است.
بر همین اساس، منشی و برخی نیروهای مرتبط با فروش و ارتباطات را از میان افرادی انتخاب کرده بود که ظاهر بسیار چشمگیر و مدل‌گونه داشتند. از نگاه او، این انتخاب‌ها به جذب توجه، باز شدن درهای مذاکره و ایجاد ارتباط سریع‌تر با برخی مشتریان کمک می‌کرد.
اما شریک دیگر، یعنی رئیس هیئت‌مدیره، این رویکرد را تهدیدی برای اعتبار شرکت می‌دانست. او باور داشت که شرکت نباید با ظاهر افراد یا فضای غیررسمی رشد کند؛ بلکه باید با کیفیت محصول، اعتبار برند، شفافیت مالی و روابط سالم جلو برود.
اختلاف این دو نگاه، هر روز در شرکت دیده می‌شد:
  • در انتخاب نیرو؛
  • در نوع جلسات؛
  • در شیوه مذاکره؛
  • در پذیرایی از مهمانان؛
  • در ارتباط با مشتریان؛
  • و حتی در تصویر برند در شبکه‌های اجتماعی و نمایشگاه‌ها.
هر تصمیم کوچک، بهانه‌ای برای یک بحث تازه می‌شد.

از اختلاف تا چالش روزانه

در ابتدا، اختلاف‌ها بعد از کمی بحث حل می‌شد. یکی کوتاه می‌آمد، دیگری توضیح می‌داد، جلسه تمام می‌شد و کار جلو می‌رفت.
اما به‌مرور، اختلاف‌ها دیگر حل نمی‌شدند؛ فقط روی هم انباشته می‌شدند.
این دقیقاً نقطه خطرناک در شراکت است:
وقتی اختلاف‌ها حل نمی‌شوند، بلکه فقط موقتاً ساکت می‌شوند، شرکت وارد مرحله فرسایش می‌شود.
در این مرحله، هر اتفاق جدید فقط یک موضوع تازه نیست؛ بلکه تمام دلخوری‌های قبلی را هم فعال می‌کند.
به همین دلیل، دعواها از حالت مدیریتی خارج شد و رنگ شخصی گرفت. جملاتی مثل این میان طرفین ردوبدل می‌شد:
«تو اصلاً اخلاق کسب‌وکار را نمی‌فهمی.»
«تو با این نگاهت شرکت را عقب نگه می‌داری.»
«تو فقط دنبال ظاهرسازی و محدودیت هستی.»
«تو برای فروش حاضری اعتبار شرکت را بفروشی.»
وقتی گفت‌وگوها به این سطح می‌رسد، دیگر مسئله فقط تصمیم نیست؛ مسئله اعتماد است.

بحران نمایشگاه خارجی؛ جایی که اختلاف پنهان منفجر شد

نقطه اوج بحران در یک نمایشگاه خارجی اتفاق افتاد.
مدیرعامل برای حضور شرکت در نمایشگاه، تصمیم گرفته بود غرفه با حال‌وهوایی متفاوت، جذاب و پرجلب‌توجه طراحی شود. طبق روایت مطرح‌شده در جلسه، در فضای میزبانی و جلسات نمایشگاهی، سرو نوشیدنی‌های خاص و حضور خانم‌هایی با پوشش متفاوت و بسیار جلب‌توجه‌کننده انتخاب شده بود.
از نگاه مدیرعامل، این کار بخشی از استانداردهای بین‌المللی ارتباطات تجاری بود. او معتقد بود که در فضای نمایشگاهی خارجی، باید با ادبیات همان محیط رفتار کرد و اگر شرکت بیش از حد خشک، رسمی و محافظه‌کار باشد، دیده نمی‌شود.
اما رئیس هیئت‌مدیره این اتفاق را عبور از خط قرمزهای شرکت می‌دانست. برای او، این موضوع فقط یک انتخاب اجرایی نبود؛ بلکه لطمه به هویت، اعتبار و ارزش‌های سازمانی محسوب می‌شد.
وقتی گزارش نمایشگاه به شرکت برگشت، اختلاف به‌شدت بالا گرفت. رئیس هیئت‌مدیره معتقد بود مدیرعامل بدون هماهنگی، تصویر شرکت را تغییر داده است. مدیرعامل هم می‌گفت رئیس هیئت‌مدیره فضای واقعی بازار را درک نمی‌کند و با نگاه شخصی می‌خواهد شرکت را محدود کند.
از اینجا به بعد، ماجرا دیگر یک اختلاف معمولی نبود.
شرکت وارد جنگ داخلی مدیریتی شد.

ماجرای منشی و قرارداد از دست‌رفته

در ادامه، یک اتفاق دیگر بحران را شدیدتر کرد.
طبق روایت مطرح‌شده، شرکت میزبان یک مهمان مهم و اثرگذار بود. جلسه‌ای حساس برگزار شده بود و انتظار می‌رفت این ارتباط به یک قرارداد جدی منجر شود. اما ظاهر و نوع حضور منشی مدیرعامل در آن جلسه، از نگاه رئیس هیئت‌مدیره، باعث ایجاد برداشت نامناسب و برهم خوردن فضای مذاکره شده بود.
رئیس هیئت‌مدیره معتقد بود که همین مسئله باعث شده قرارداد نهایی نشود. او این اتفاق را نشانه‌ای از بی‌نظمی فرهنگی و مدیریتی شرکت می‌دانست.
در واکنش، بدون هماهنگی کامل با مدیرعامل، منشی را اخراج کرد.
این اقدام، آتش بحران را شعله‌ورتر کرد.
مدیرعامل این کار را دخالت مستقیم در اختیارات اجرایی خود دانست. از نگاه او، رئیس هیئت‌مدیره حق نداشت نیرویی را که زیرمجموعه مدیرعامل است، شخصاً اخراج کند.
رئیس هیئت‌مدیره هم پاسخ می‌داد:
«وقتی رفتار یک نیرو به اعتبار شرکت ضربه می‌زند، من مسئولم جلویش را بگیرم.»
اینجا دو موضوع با هم قاطی شده بود:
1. آیا انتخاب آن نیرو از ابتدا درست بوده یا نه؟
2. آیا رئیس هیئت‌مدیره حق اخراج مستقیم داشته یا نه؟
در شرکت‌های حرفه‌ای، حتی اگر یک تصمیم از نظر اخلاقی یا مدیریتی درست باشد، باید از مسیر درست اجرا شود.
چون تصمیم درست با روش غلط، خودش بحران جدید می‌سازد.

تحلیل من؛ مسئله اصلی نه مذهب بود، نه ظاهر، نه نمایشگاه

در تحلیل این پرونده، تأکید کردم که نباید مسئله را سطحی دید.
ظاهر ماجرا این بود که یکی مذهبی است و دیگری نیست. یکی با برخی رفتارهای فروش مخالف است و دیگری آن‌ها را ابزار بازار می‌داند. یکی با استفاده از جذابیت ظاهری در فروش مشکل دارد و دیگری آن را بخشی از استراتژی ارتباطی می‌بیند.
اما ریشه اصلی، چیز دیگری بود:
نبود منشور ارزش‌های مشترک و نبود تفکیک اختیارات مدیریتی.
این دو شریک قبل از شروع همکاری، درباره خط قرمزهای اخلاقی، فرهنگی، مالی و برندینگ شرکت به توافق نرسیده بودند. سهام را مساوی کرده بودند، سمت‌ها را تقسیم کرده بودند، اما درباره روح شرکت حرف نزده بودند.
هر کسب‌وکاری یک روح دارد؛ یعنی مجموعه‌ای از باورها، مرزها و اصولی که مشخص می‌کند شرکت با چه روش‌هایی رشد می‌کند و با چه روش‌هایی رشد نمی‌کند.
وقتی این روح تعریف نشده باشد، هر مدیر شرکت را به سمت جهان‌بینی خودش می‌کشد.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

پیشنهاد می کنیم مطالب زیر را هم ببینید:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید