شریکی که در جلسه هیئت‌مدیره حضور نداشت: روایت یک تجربه خاص از زبان امیرحسین اسدی

چند سال پیش مدیری برای مشاوره به دفتر من آمد که از همان جلسه اول تفاوتش با بسیاری از مدیرانی که دیده بودم مشخص بود.
آدم آرامی بود.
کم‌حرف، دقیق و بسیار منظم.
از همان ابتدا هم معلوم بود با یک کسب‌وکار جدی طرف هستم.
شرکتش حدود ۸۰ نفر پرسنل داشت و چند سال بود در بازار فعالیت می‌کرد. وقتی صورت‌های مالی سال قبل را بررسی کردیم، دیدم حساب‌ها کاملاً مرتب است. سود شرکت هم دقیق محاسبه شده بود و همه چیز در سیستم مالی ثبت شده بود.
این سطح از نظم مالی در بسیاری از شرکت‌ها کمتر دیده می‌شود.
او برای یک موضوع مشخص آمده بود:
طراحی برنامه رشد و توسعه فروش.
چند ساعت با هم روی اعداد کار کردیم.
بازار را بررسی کردیم.
ظرفیت تولید را سنجیدیم.
سناریوهای رشد را طراحی کردیم.
در طول جلسه چند بار از شریکش صحبت کرد.
می‌گفت:
«بیست درصد از سهام شرکت برای یکی از دوستانم است و من امانتدار آن سهم هستم.»
از نحوه صحبت کردنش مشخص بود شریکش برای او خیلی مهم است.
حتی وقتی درباره منابع انسانی صحبت می‌کرد، باز هم به همان شریک اشاره می‌کرد.
گفت:
«ساختار منابع انسانی را خیلی جدی گرفته‌ایم. شریکم روی این موضوع حساس است.»
وقتی سیستم منابع انسانی شرکت را دیدم، واقعاً قابل توجه بود.
شاخص‌های ارزیابی عملکرد داشتند.
نظام حقوق و مزایا مشخص بود.
و مهم‌تر از همه، رضایت کارکنان برایشان یک موضوع واقعی بود نه یک شعار مدیریتی.
او گفت:
«رضایت پرسنل برای من خیلی مهم است. شریکم هم همیشه روی این موضوع تأکید دارد.»
در دلم گفتم چه شریک خوبی.
کم پیش می‌آید در یک شرکت متوسط، هم ساختار مالی حرفه‌ای باشد، هم منابع انسانی این‌قدر دقیق طراحی شده باشد.
جلسه جلو رفت و به مهم‌ترین بخش رسیدیم:
استراتژی بازاریابی و تبلیغات.
با هم بازار را تحلیل کردیم و در نهایت به یک برنامه مشخص رسیدیم.
قرار شد برای رشد بازار، یک برنامه تبلیغاتی در پنج محور اصلی اجرا شود.
بودجه‌ای که برای این برنامه در نظر گرفتیم هم عدد کوچکی نبود.
حدود ۱۰ میلیارد تومان.
برای اینکه تصمیم منطقی باشد، دوباره همه محاسبات را مرور کردیم؛
بازگشت سرمایه تبلیغات،
ظرفیت تولید،
و توان مالی شرکت.
همه چیز دقیق بررسی شد.
در پایان جلسه به او گفتم:
«بهتر است این برنامه را با شریکتان هم مطرح کنید و مصوبه هیئت‌مدیره را بگیرید.»
او چند دقیقه کامل به طرح نگاه کرد.
بدون عجله.
بعد سرش را بالا آورد و گفت:
«تصویب است. انجام بدهیم.»
گفتم:
«مگر قرار نبود با شریکتان مشورت کنید؟»
لبخند آرامی زد و گفت:
«در این جور تصمیم‌ها اختیار را به من داده.»
پاسخش منطقی بود، اما نمی‌دانم چرا در ذهنم یک علامت سؤال شکل گرفت.
در پایان جلسه گفتم:
«اگر صلاح می‌دانید جلسه بعد با شریکتان هم بیایید. خوب است او را هم ببینم.»
لبخند زد و گفت:
«چشم.»
چند روز بعد در جلسه بعدی، وقتی دوباره درباره ساختار شرکت صحبت می‌کردیم، دوباره موضوع شریکش مطرح شد.
از او پرسیدم:
«شریکتان امروز نیامدند؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«شریکم… امام حسین است.»
راستش چند لحظه طول کشید تا منظورش را بفهمم.
ادامه داد:
«چند سال پیش در شرایط سختی بودم. کارم تازه راه افتاده بود و مشکلات زیادی داشتم. یک شب در حرم امام حسین دعا کردم و همان‌جا نذر کردم اگر کارم بگیرد، بیست درصد از سهام شرکت را برای امام حسین قرار بدهم.»
گفت از همان روز این تصمیم را جدی گرفته است.
در دفاتر داخلی خودش، همیشه شرکت را هشتاد درصد برای خودش و بیست درصد برای امام حسین می‌دانست.
بعد جمله‌ای گفت که دلیل همه آن سختگیری‌های مدیریتی را توضیح می‌داد.
گفت:
«وقتی فکر می‌کنم شریکم امام حسین است، نمی‌توانم در کارم کم‌فروشی کنم.»
ادامه داد:
«وقتی می‌خواهم با پرسنل رفتار کنم، یادم می‌آید این شرکت فقط مال من نیست.»
«وقتی می‌خواهم هزینه‌ای انجام بدهم یا تصمیمی بگیرم، با خودم می‌گویم اگر شریکم اینجا بود، آیا از این تصمیم راضی بود؟»
بعد توضیح داد که هر سال ۲۰ درصد سود شرکت را کنار می‌گذارد.
بخشی از آن را برای نذری امام حسین خرج می‌کند و بخش دیگری را برای کمک به خانواده‌های نیازمند.
وقتی این را می‌گفت، اشک در چشمانش جمع شد.
آن لحظه فهمیدم چرا آن شرکت چنین نظم عجیبی داشت.
چرا سیستم مالی دقیق بود.
چرا منابع انسانی برایش مهم بود.
چرا درباره امانتداری این‌قدر حساس بود.
برای او این فقط یک شرکت نبود.
او خودش را مدیر یک امانت می‌دانست.
در مدیریت مدرن از مفهومی به نام حاکمیت اخلاقی در کسب‌وکار صحبت می‌شود.
این مفهوم می‌گوید سازمان‌ها وقتی پایدارتر می‌شوند که مدیران احساس کنند در برابر چیزی فراتر از سود شخصی پاسخگو هستند.
بعضی مدیران این پاسخگویی را در برابر قانون می‌بینند.
بعضی در برابر جامعه.
و بعضی در برابر باورهای عمیق درونی خود.
این مدیر یک روش خاص برای این کار پیدا کرده بود.
او برای خودش یک شریک نامرئی تعریف کرده بود؛
شریکی که همیشه حضور دارد و همیشه ناظر است.
شاید در هیچ صورتجلسه‌ای نامش نوشته نشود.
اما در ذهن مدیر شرکت،
در همه تصمیم‌ها حضور دارد.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

پیشنهاد می کنیم مطالب زیر را هم ببینید:

3 دیدگاه برای “شریکی که در جلسه هیئت‌مدیره حضور نداشت: روایت یک تجربه خاص از زبان امیرحسین اسدی”

  1. ناهید زینی حسنوند

    السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین، و علی الارواح التی حلت بفنایک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
    آل یوم القیامه

  2. سلام و سپاس
    واقعا از مفهوم این قصه واقعی و پردازش و بیان شیوایش لذت برم ، خداقوت
    حالا می‌فهمم مدیریت ایرانی چگونه هزاران سال جهان را بدون سروصدا و ادعا ، اداره کرده و چطور بی‌فرهنگ‌ترین و بی‌تقواترین آدم‌ها برای مقابله با آن ، به تحریف دین‌هایی که در حوزه فرهنگی ایران رشد چندانی نداشته‌اند ، و ایجاد تعهد اخلاقی کاذب نسبت به دین‌های تحریفی خودشان روی‌آورده‌اند و چطور با دروغ‌هایشان جهان را استعمارکرده و می‌کنند.
    اما خداییش این درد بزرگ ماست که خدا را حاضر و ناظر و شریک برای خود هم نمی‌بینیم چه‌رسد که مالک و صاحب‌اختیار خودمان و کارمان و مالمان و کل جهان ببینیم .
    ای به قربون خدا که از امام حسین ع هم مظلوم‌تره !

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید