چه سفر زمانی عجیبی شد امروز… ورق زدن آلبوم خاطرات سال ۱۳۹۷، یعنی رفتن به روزهایی که زندگی با تمام سختیهایش، یک «دویدن شیرین و بیوقفه» بود.
دیدن عکسهای پشت صحنه و استودیوی برنامه تلویزیونی «میدون» در شبکه سه، آن هم در همان حوالی سال ۹۷ و ۹۸، یادآور یکی از پرچالشترین، خستهکنندهترین و در عین حال، لذتبخشترین قابهای زندگی کاری است. روزهایی که تلویزیون فقط یک رسانه نبود، بلکه برای ما سنگری بود تا صدای کارآفرینهای گمنام، استارتآپهای نوپا و آدمهای سختکوش سراسر ایران را به گوش همه برسانیم.
در ادامه، این حس و حال، خستگیها، پشت صحنهها و شیرینیهای آن دوران را در قالب یک یادداشت داستانی و سرشار از اتمسفر آن روزها برایتان تصویر کردهام:
قابِ «میدون»؛ روزهایی که از صبح تا شب، زندگی را داوری میکردیم
امروز در میان همان عکسهای قدیمی سال ۹۷، رسیدم به قابهای استودیوی «میدون».
یکهو پرت شدم وسط آن حجم از نور، دوربین، تکاپو و صدای دکور عظیمی که قرار بود سکوی پرتاب رویاهای خیلیها باشد.
یادش بخیر… ضبطهای طولانی و نفسگیر.
ساعتها قبل از اینکه خورشید بالا بیاید، ما در استودیو بودیم و زمانی که خورشید مدتها بود رفته بود، هنوز داشتیم ضبط میکردیم. خستگیِ نشستن روی آن صندلیهای داوری، نورهای داغِ آتلیه که چشم را میزد، و برگههای ارزیابی که هر کدام سرنوشت یک ایده، یک کارگاه کوچک یا یک آرزوی خانوادگی را در خود داشتند.
اما آن خستگیها یک جادوی خاص داشت.
ما فقط «طرح کسبوکار» بررسی نمیکردیم؛ ما داشتیم با تکتک آدمهایی که از دورترین روستاهای ایران تا پایتخت آمده بودند، زندگی میکردیم:
امیدِ چشمهای پدرِ کارآفرینی که تمام داراییاش را آورده بود تا در «میدون» دیده شود،
جسارتِ جوانهایی که با دست خالی، دستگاههای عجیب صنعتی ساخته بودند،
تلاشِ زنانی که در کارگاههای صنایع دستیشان، نانآور چندین خانواده بودند.
یادم میآید چقدر چالش داشتیم؛ چقدر پشت صحنه بحث میکردیم، چقدر نگران بودیم که قضاوتهایمان دقیق باشد تا حقی از کسی ضایع نشود. چقدر دلشورههای پشت دوربین را با لبخندهای روی آنتن جبران میکردیم.
و بعد… آن لحظاتِ بینظیرِ شادی.
وقتی کسبوکاری برنده میشد، وقتی سرمایهگذار جذب میکرد، وقتی بعد از ماهها خبر میرسید که کارگاهشان رونق گرفته و نیرو استخدام کردهاند… آنجا بود که خستگیِ ضبطهای ۱۶ ساعته از تنمان در میرفت. آن لبخندهای از ته دل، بزرگترین دستمزد همه ما بود.
«میدون» برای من فقط یک مسابقه تلویزیونی نبود؛
یک دانشگاهِ زنده از نبضِ واقعی کسبوکار در ایران بود. جایی که به چشم خودمان دیدیم این خاک چقدر آدمِ مصمم دارد؛ آدمهایی که شاید نامشان در کتابهای استراتژی نباشد، اما درس ایستادگی را بهتر از هر استاد دانشگاهی بلدند.
امروز که به آن عکس نگاه میکنم، به تمام آن روزها، به تکتک داورها، عوامل پشت صحنه، و مهمتر از همه به کارآفرینانِ شجاعی که به میدان آمدند، سلام میکنم.
ما دویدیم، خسته شدیم، گاهی شاد شدیم و گاهی اشک شوق ریختیم؛ اما یک چیز را ثابت کردیم:
«این کشور را فقط با کار، با تلاش و با ایستادن وسط میدان میشود ساخت.»
یاد آن روزهای پرهیاهو و ماندگار بخیر.



